شناسه پست: 1344
بازدید: 459

گوزدیکف آخرین امتحان خود را داد و راهی ویلا شد مالک ویلا که بانوی جوان و زیبایی بود به استقبال او رفت و در را برایش باز کرد گوزدیکف معلم بچه های او بود و حقوقش معادل خوراک روزانه ، یک آپارتمان کوچک در همان ویلا و 5روبل(واحد پولی روسیه) درماه بود

بانوی جوان از او پرسید:امتحانتان را دادید؟!موفق شدید؟!

پاسخ داد:بله خوب بود بیست شدم

در حقیقت چهارده شده بود اما دروغ گفت گوزدیکف به اتاقش رفت،روی میز یک نامه پیدا کرد که مهر و موم شده بود و با بوی عطرآگینه شده بود نامه را باز کرد و مشغول خواندن شد:

«ساعت 8 کنار همان جوی آبی که کلاهتان در آن افتاده بود منتظرتان هستم من هم شما را دوست دارم اما تو رو به خدا قسم این همه دست و پا چلفتی نباشید آدم باید فرز و زرنگ باشد خیلی دوستتان دارم»

از شدت خوشحالی وسط اتاق چندین بار جستوخیز کرد و با غرورو مشغول قدم زدن بود

شروع به دوباره خوانی نامه کرد و پس از خواندن; نامه را بوسید و داخل کشوی میزش قرار داد.نهارش را آوردند آنقدر گیج و منگ بود که همه غذاها را با هم بلعید هم گوشت هم نان هم سوپ.پس از خوردن دراز کشید و شروع به خیال پردازی کرد به همه چیز فکر میکرد به سونیا،عشق،دوستی،قیافه….. وقتی از خیالبافی خسته شد درخواست کرد که برایش آبجو بیاورند

 

آبجو ها را آوردن و هر شش بطری را کنار هم گذاشت و مشغول خوردن شد زمانی که چوب پنبه دومین بطری را بیرون میکشید با خود میگفت:”او کسی است که مرا خوشبخت میکند او کسی است که مهرش در دلم بود،بله او خود خودش است!!!”پس از دومین بطری حس کرد که دیگر عقلش کار نمیکند و دنیای درون مغزش تیره و تار شده بود و با خود میگفت من خوشبخت ترین مرد دنیا هستم

 

من میدانم که او چرا عاشق من شده  بله میدانم!من یک انسان معمولی نیستم…من یک انسان برجسته هستم..من مهمم…من… و هنگامی که شروع به نوشیدن بطری چهارم کرد فریاد زد:آره من یک نابغه ام یک نا به غه…..

به همه آنها نشان خواهم داد که گوزدیکف کیست من خادم علم هستم سونیا عاشق خادم علم شده…آیا قبول ندارید؟ نه؟پس گورتان را گم کنید؟سونیا هم باور نمیکند؟؟!!! پس بگذارید اوهم گورش را گم کند با خود فکر میکرد که: “انگار کسی دارد توی چشمام جیغ میزند!باید بروم بیرون و در هوای آزاد وگرنه کور میشوم”

کلاه بر سر گذاشت و از اتاق بیرون رفت هوا تاریک شده بود ساعت حتی از 9 هم گذشته بود از سمت جنگل بوی طراوت بهاری به مشام میرسید در آن تاریکی مشغول قدم زدن بود که ناگهان به محل وعده گاه رسید سونیا هنوز روی نیمکت نشسته بود و منتظر او بود تا گوزدیکف را دید و به استقبال او رفت

سونیا:گوزدیکف من  انجام

گوزدیکف از رفتن باز ماند و گویی حس کرد که درون شاخ و برگ های آن درخت کسی دارد او را صدا میزند….

سونیا بار دیگر گفت:گوزدیکف این منم!  و جلو رفت

گوزدیکف:بله؟

سونیا:منم گوزدیکف!!!

گوزدیکف  چشم های خود را مالید و گفت چه میخواهید؟َ!

سونیا گفت چه بامزه حالا دیگر مراهم نمیشناسی؟!

سونیا:نمیدانستم استعداد هنرپیشگی هم دارید بیایید برویم بشینم و کمی حرف بزنیم

سونیا شانه ی گوزدیکف را در حالی که داشت پس میرفت را گرفته بود گوزدیکف گفت:من…من میخواهم بخوابم ولم کنید…حال و حوصله کارهای بیهوده را ندارم….

سونیا:بس کن دیگر بگو ببینم چرا این همه دیر کردی؟!بازهم مشغول درس بودید!!؟

آره درست میگویی…من مشغول بودم…علت در رفتگی فک ممکن است سقوط با دهان باز باشد…من آبجو میخواهم….آن هم آبجوی سه ستاره….

سونیا:شما را چه شده؟!؟!

اصلا….اصلا به شما مربوط نیست…..کسی نمیتواند در کار های من دخالت کند…همه احمق هستند حتی خود شما!!!

سونیا:من هم احمقم؟!!!!شما مست هستید؟!

نه…نخیر..تو..تو حقی نداری…آبجو که آدم رانمیگیرد…

سونیا:اگر مست نیستیتد پس چرا پرت و پلا میگویید؟!

سونیا برخواست و فریاد زد:«نفرت انگیز!پست..خوب شناختمت..پس بگیر….»

این سخن را گفت و با دستان زیبا و کوچکش چند بار به پس گردن او زد…سپس کلاه او افتاد و زیر پایش له کرد…. و رفت

فردای آن روز گوزدیکف نامه ای برای سونیا فرستاد:

«از شما معذرت میخواهم دیشب یک مشکل پیش آمد و نتوانستم در محل قرار حاظر شوم…قرار دیگری مشخص کنید حتی اگر شده برای امشب.کسی که عاشق شماست:گوزدیکف»

سونیا پاسخ داد:هنوز کلاهتان زیر آن آلاچیق افتاده می توانید بروید و پیدایش کنید…انگار آبجو برایتان دلچسبتر از عشق است پس همان آبجویتان را بنوشید ایجاد مزاحمت نمیکنم و به نامه ام جواب ندهید که از شما متنفرم.

درست است که دیدار انجام نشد اما…..