شناسه پست: 1367
بازدید: 213

تولد 12 سالگي <<استفانو>>بود او از پدرش خواست که براي کادو تولدش او را به کشتيش ببرد او عاشق دريا و دريانوردي بود و با خيال پردازي هاي زيبا به پدرش ميگفت : منهم زماني که بزرگ شوم ميخوام ناخداي کشتي شوم کشتي هاي بزرگتر و زيباتر از اين کشتي

آن روز پدر استفان براي تدارک به کشتي ميرفت و پسرش را نيز با خود برد استفان که تا کنون داخل کشتي نرفته بود از خوشحالي آن طرف و اين طرف ميدويد و بازي ميکرد زماني و خود به خود به انتهاي کشتي رسيد او با حيرت و تعجب به دريا نگاه ميکرد و سرجايش خوشکش زد او وسط دو موج يک شيء ميديد که هر چند وقت يک بار از آب بيرون مي آيد و او را نگاه ميکند پدرش استفان را نميديد و در کشتي به دنبال او ميگشت که ناگهان او را آخر کشتي يافت  استفان اينجا چکار ميکني؟

پدر من چيزي ميان آن دو موج يک شيء سياه ميبينم که هرچند وقت يک بار سر از آب بيرون مي آورد پدرش نگاه کرد و چيزي نديد استفان اسرار داشت که چيزي ميبيند به همين خاطر پدر دوربينش را آورد و نگاهي انداخت در حال نگاه کردن بود که به يک بار رنگ از رخرسارش پريد وگفت او <<کا>> است خطرناک ترين و زيرک ترين کوسه ي دنيا کسي تا به حال او را نديده و هرکس که او را ديده يعني قرباني بعدي او است و سال ها او را دنبال ميکند تا او را شکار کند…..پسرم تا زماني که تو روي دريا باش اين غول بي رحم تو را آسوده نميگذارد پس به من قول بده که ديگر نزديک دريا نشوي تو براي دريا و ملوان شدن ساخته نشده اي اين حرفم را اصلا فراموش نکن

 

پدر استفانو هرکاري ميکرد تا آتش عشق دريا نوردي را در دل پسر خود خاموش کند يک روز تصميم گرفت تا استفانو را براي ادامه تحصيل به يک شهر بسيار دور از دريا بفرستد و اين کار را انجام داد استفانو مشغول درس بود و بعد از گذشت مدت زماني آن غول بد هيبت را فراموش کرده بود تابستان بود و سال تحصيلي تمام شد و او تصميم داشت به شهرش باز گردد وحالا ديگر سال ها گذشته بود و بايد کا او را فراموش کرده باشد براي اين که ثابت کند که حرف هاي پدرش واقعيت ندارد به ساحل رفت و مشغول تماشاي دريا بود که ناگهان رنگ ازرخسارش پريد و سر جايش ميخ کوب شد آري باز هم آن غول زشت و خطرناک بي صبرانه منتظر اوست و مدام به او نگاه ميکند گويي دارد چک ميکند که قرار است استفانو کي به دريا بياييد

 

استفانو از شدت ترس قلبش تند تند ميزد و به سرعت آنجا را ترک کرد و تصميم گرفت تا به همان شهر برگردد و مشغول تحصيل شود اما ديگر زندگيش مثل قبل نبود وقتي فکر ميکرد که کيلومتر ها آنطرفتر کا منتظر است تا او را تکه تکه کند شب روز او تيره و تار ميشد. سال ها گذشت و استفانو روز به روز بزرگ ميشد و پيشرفت ميکرد و حالا استفانو به يک مرد کامل تبديل شده بود و در يک شرکت بزرگ شغول کار شد اما هيچ وقت کا و ترس از او را فراموش نکرد پدر استفانو براثر يک بيماري به ملکوت پيوست و مادر استفانو پس از اين فاجعه کشتي زيبا همسرش را فروخت واستفانو به ثروت بزرگي رسيد استفانو هنوز عشق دريا نوردي را در دل خود داشت و اين عشق بسيار بيشتر از ترس کا بود

 

استفانو 22 سال داشت که تصميم گرفت تا کار سخت خود را رها کند و به شهرش باز گردد و به دروغ به مادر خود گفت ميخواهم کاري که پدرم به من گفته بود را انجام دهم و راه او را ادامه دهم مادر بيچاره که از همه چيز بي خبر بود قبول کرد و براي سلامتي پسرش که تنها داريي زندگيش بود دعا کرد و اين گونه بود که استفانو زندگي دريانوردي خود را شروع کرد

 

کا روزها و شب ها کشتي استفانو را دنبال ميکرد استفانو نيز مدام در فرار بود اما اين فرارها و ترس ها هيچ اثري بر علاقه فراواني که به کارش داشت نداشت هيچ کس نميتوانست کا را ببين تنها خود استفانو ميتوانست او را ببيند گاهي هم به خدمه کشتي ميگفت شما ميان آن دو موج چيزي نميبينيد؟ و آنها با يک نيش خند ميگفتند نه چيزي نيست استفانو روز به روز شور و شوقش نسبت به کارش بيشتر ميشد و زماني که احساس کرد در کارش محارت کافي را کسب کرده تصميم گرفت تا با پولي که از پدرش به او رسيده بخشي از سهام يک کشتي تجاري را بخرد او پس از انجام چند معامله تجاري به ثروت بزرگي رسيد و توانست يک کشتي بزرگ و شيک بخرد استفانو روز به روز ثروت مندتر و پرقدرتتر ميشد کا نيز مثل سايه به دنبال او بود وبا وجود اين همه ترس و نگراني اما اصلا يک لحظه هم به اين فکر نميکرد تا کشتي را بفروشد و پاقيه عمر خود را در آرمش زندگي کند عشق به دريا نوردي از همه اين ها قوي تر بود

 

استفانو پير شده بود و هيچ يک از اطرافيان او نميتوانستند درک کنند که چرا او با اين همه دارايي چرا دست از زندگي پر مشقت دريانوردي برنميدارد!!!!؟آن فرار و گريز استفانو و کا استفانو را بسار پير و شکسته کرده بود

استفانو متوجه شده بود که ديگر چيزي از عمر او باقي نمانده بود پس تصميم گرفت در اين چند روز باقي مانده از عمرش خودش با پاي خودش به ديدار کا برود.کشتيت در ساحل دريا لنگر انداخته بود به سمت کشتي رفت و قايق نجات کنار کشتي رفت و پارو زنان به سوي کا رفت زياد از پارو زدنش نگذشت که کا با آن پوزه زشتش خودش را نمايان کرد استفانو به او گفت:من خودم با پاي خودم به اينجا آمدم تا با تمام توانم با تئ مبارزه کنم استفانو پاروي قايق را برداشت و آماده مبارزه شد که ناگهان کا غريد و گفت:راه هاي زيادي را به خاطر تو شنا کردم من هم ديگر پير و خسته شدم چه راهاي درازي که بدنبال تو نيامد…..اما تو نخواستي بفهمي…

 

سپس استفانو فرياد زد : چه چيزي را نفهميدم؟!!!کا پاسخ داد : که من براي کشتنت تو را دنبال نميکردم بلکه پادشاه درياها به من دستور داد تا اين را به تو بدهم سپس دهانش را باز کرد و يک مرواريد درشت و درخشان به او داد استفانو بسيار متاثر شد و سرش را به پايين انداخت و گفت : افسوس چقدر ناراحت کننده است من فقط زندگي تو و خودم را بيهوده تلف کردم کا پاسخ داد: خداحافظ اي پيرمرد بيچار…وبراي هميشه در دريا ناپديد شد

دو ماه بعد يک قايق با امواج دريا به ساحل رسيد دو ماهيگير نزديک قايق شدند و درون قايق يک اسکلت انسان ديدند که بين انگشتانش يه تکه سنگ گرد را فشار ميدهد……