داستان کا

داستان کا

تولد 12 سالگي <<استفانو>>بود او از پدرش خواست که براي کادو تولدش او را به کشتيش ببرد او عاشق دريا و دريانوردي بود و با خيال پردازي هاي زيبا به پدرش ميگفت : منهم زماني که بزرگ شوم [...]

آینه

آینه

در این سی و چند ساله ای که از خدا عمر گرفتم تا کنون شبحی ندیده ام یک روز با چندتا از دوستانم سوار آسانسور شدیم آنها میگفتند که همراه ماه یک شبح بود اما من چیزی ندیدم آنها قسم میخوردند که کنار من [...]

درست است که دیدار انجام نشد اما…..

درست است که دیدار انجام نشد اما…..

گوزدیکف آخرین امتحان خود را داد و راهی ویلا شد مالک ویلا که بانوی جوان و زیبایی بود به استقبال او رفت و در را برایش باز کرد گوزدیکف معلم بچه های او بود و حقوقش معادل خوراک روزانه ، یک آپارتمان [...]