شناسه پست: 1351
بازدید: 518

در این سی و چند ساله ای که از خدا عمر گرفتم تا کنون شبحی ندیده ام یک روز با چندتا از دوستانم سوار آسانسور شدیم آنها میگفتند که همراه ماه یک شبح بود اما من چیزی ندیدم آنها قسم میخوردند که کنار من یک زن با موهای پریشان و با یک لباس خاکستری کنار من ایستاده بود دوستانم از آن دسته آدم ها نبودند که بخواهند نقشه ای بکشند و من را گول بزنند این داستان عجیبی بود اما واقعیت این بود که من تا به حال شبحی را ندیده ام.

 

اواخر دهه شصت بود که من دبیرسان را تمام کردم و از آن دسته افرادی بودم که کالج را رها کردند من سرتاسر ژاپن سرگردان بودم و همه نوع کاری انجام میدادم;از کارهای ساختمانی  گرفته تا…. تقریبا پاییز بود که از انجام دادن کار های سخت و سنگین خسته شده بودم و تصمیم گرفتم به دانبال یک کار راحتر باشم و توانستم به عنوان یک نگهبان شب در یک دبیرستان مشغول کار شوم نکهبانی کار سخت و پیچیده ای نیست.

 

در طول روز توی اتاق سرایداری استراحت میکردم و تنها کاری که باید انجام میدادم این بود که شب ها باید دو مرتبه کل مدرسه را گشت میزدم تا از عادی بودن اوضاح اطمینان حاصل کنم بگذارید تا وظایف یک نگهبان شب را برایتان بگوییم:باید هر شب یک بار ساعت 9شب و یار دیگر 3بامداد گشت  بزنی این مدرسه سه طبقه نسبت به مدرسه های دیگر کوچکتر بود و علاوه بر بیست تا کلاس درسی; سالن ورزش،استخر،دفتر کار کنان،دفتر مدیر،آزمایشگاه،سالن موسیقی،استودیوی هنری و تالار کنفرانس بود که باید به اینها سرکشی میکردم و در زمان گشت زنی از یک فهرست بیست موردی استفاده میکردم و زمانی که گشت زنی هر بخش تمام میشد کنار اسم آن بخش تیک زده میشد.

 

میتوانستم به راحتی هر شب تیک همه ی قسمت ها را بزنم و بخوابم اما من همچین آدمی نبودم به هر حال من هر شب ساعت نه شب و سه صبح در حالی که در دست چپم یک چراغ قوه و در دست دیگر یک شمشیر چوبی بود گشت زنی میکردم من از دفاع کردن از خودم اطمینان کامل داشم حتی اگر یک فرد با شمشیر واقعی هم به من حمله کند به راحتی با او مبارزه میکنم و او را شکست میدهم اما اگر چنین شخصی را اکنون ببین بدونه درنگ پا به فرار میگذارم

 

در یکی از شب های اوایل اکتبر هوا طوفانی بود و باد بسیار سروصدا میکرد دروازه استخر خراب بود و با وزش باد سرو صدا میکرد به این فکر افتادم که درستش کنم اما هوا بسیار تاریک و طوفانی بود و نمیشد گشت ساعت 9 بخوبی گذشت و تمام بیست مورد فهرست تیکشان زده شد و به اتاق سریداری بازگشتم و ساعتم را ساعت3 کوک کردم و از شدت خستگی زود خوابم برد ساعت سه  با صدای زنگ از خواب بیدار شدم هنوز در استخر داشت سروصدا میکرد اما من احساس عجیبی داشتم چرا که تا کنون همچین احساسی نداشتم حس میکردم نمیتوانم از خواب بیدار شم و دوست داشتم بخوابم من آدمی هستم که خیلی زود از رخت خواب بلند میشوم اما امروز نمیدانم چم شده بود

 

اما هر طور شد به سختی از رخت خواب بلند شدم و چراغ قوه وشمشیر چوبیم را برداشتم و راهی گشت زدن شدم هر قدر که از شب میگذشت وزش باد قوی تر میشد تصمیم گرفتم ابتدا به سالن ورزشی بعد به سمت استخر و تلار کنفرانس همه چیز خوب و عادی بود در استخر مثل دیوانه ای که بالا و پایین میپرید سرو صدا میکرد صداهایش نظمی نداشت اول چند بار سر تکان میدا مثل:بله،بله،بله و چند بار دیگر نه،نه،نه درست است مثال مسخره ای بود اما همنجور صدا میکرد

 

داخل ساختمان همه چیز عدی به نظر میرسید اما من احساس عجیبی داشتم نگاهی به اطراف انداختم و موارد فهرست را علامت زدم مقداری خیالم آسوده شد تنها یک مورد از فهرست باقی ماند «اتاق دیگ بخار» نزدیکی کافه تریا برای همین مجبور بودم تا راهروی طولانی و دراز طبقه اول را طی کنم همه جا مثل قبر تاریک بود آخه زمانی که ماه در آسمان بود کمی راهرو را روشن میکرد اما آن شب طوفانی بود و ماه در آسمان نبود و چیزی دیده نمیشد کمی ترسیده بودم به همین خاطر مسیر راهرو را سریع میرفتم در وردی مدرسه در نیمه راه راهرو بود وقتی که از آنجا گذشتم انگار چیزی دیدم که سریع رد شد از شدت ترس خیس عرق شدم.

 

چراغ قوه را روی دیوار نزدیک قفسه گرفتم آنجا یک آینه بود آن فردی که دیدم خود من بودم کمی خیالم آسوده شد اما شب پیش آینه آنجا نبود و این منو نگران میکرد چراغ قوه را کمی پایین گرفتم و در جیبم یک سیگار بیرون کشیدم و آن را روشن کردم زمانی که پک میزدم تصویر خودم را در آینه میدیدم ناگهان چیز عجیبی دیدم تصویر خودم در تصویر کسه دیگری بود اما آن تصویر خودم بود نمیدانم چجوری بگویم امیدوارم که منظورم رو متوجه شید

 

مدتی خیره به هم همان جا ایستاده بودیم سرنجام سیگار از دستم سر خورد و افتاد در تصویر نیزسیگار افتاد احساس عجیبی داشتم حس میکردم که دست و پاهام بسته اند و نمیتوانم تکان بخورم سرنجام دست او تکان خورد و به آرامی چانه خود را گرفت ناگهان متوجه شدم که خود من هم همین کار را کرده ام در حالی که با تمام وجودم داشتم فریاد میزدم با شمشیر چوبی هم محکم ضربه ای به آینه زدم و آن را شکستم و به سرعت به سمت اتاق دویدم بدونه آن که پشت سرم را هم نگاه کنم وقته به اتاق رسیدم در را قفل کردم و به زیر پتو رفتم نگران سیگاری بودم که به زمین انداختم اما دیگر نمیتوانستم برگردم

 

صبح که شد و خورشید طلوع کرد به آنجا رفتم ته سیگار و شمشیر چوبی آنجا بود اما خبری از آینه و تکه های آن نبود اصلا آینه ای در کار نبود چیزی که آن شب دیده بودم خود من بودم آن شب روح ندیده بودم اما فراموش نمیکنم که آن شب چقدر ترسیده بودم و زمانی که به خاطرات آن شب فکر میکنم این جمله به ذهنم میرسد که ترسناک ترین چیز در دنیا خود آدم است نظر شما چیست؟!

من در خانه آینه ای ندارم اما  این که آدم یاد بگیرد بدونه آینه خود را اصلاح کند اصلا کار آسانی نیست شما نیز همین فکر را میکنید؟